غزل شمارهٔ 262
Toggle stanza 1مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستش
11
مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستش
خوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش
22
تن پاکش به پاکی دست برد از چشمه حیوان
خضر کی یابد آن دولت که ریزد آب بر دستش
33
ز شاخ سدره آمد نخل او برتر عجب دارم
که چون آسیب سنگ ناکسان نوشین رطب خستش
44
اگر صد نشتر محنت رسد بس باشد این مرهم
که سوی سینه ریشان التفات خاطری هستش
55
به کحل دولت گیتی سیه چشمی نکرد آری
سواد از سرمه «مازاغ » دارد نرگس مستش
66
گذشت از سی و چل بر ساحل بحر طلب عمرم
خوش آن کافتد چو او صیدی پس از پنجاه در شستش
77
بود وصاف او جامی دلش را برق غم بادا
اگر حرفی نه در وصف رخ او از زبان جستش
Sources
Persian text source: Ganjoor

