Toggle stanza 1
گاهی ز هجر چشم مرا خون فشانی کنی
1

گاهی ز هجر چشم مرا خون فشانی کنی

گاهی به وصل خاطر من شادمانی کنی

2

چون نیست خوی تو که روی بر رضای کس

راضی شدم که هر چه دلت خواهد آن کنی

3

گفتی که خاک پای خودت می دهم بها

جانا درین معامله ترسم زیان کنی

4

باشد پی حساب کرم های تو خطی

هر رخنه ام ز تیغ که در استخوان کنی

5

جان می فروشمت که دهی وعده بوسه ای

لیکن به شرط آنکه لبت را ضمان کنی

6

لطف لب تو مرهم ریش دلم شود

گرهر دمش نه تازه ز زخم زبان کنی

7

جامی سگی ست بر درت از کشتنش چه سود

جز آنکه تیغ خویش بر او امتحان کنی

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 999 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood