غزل شمارهٔ 560

Toggle stanza 1
زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دل
1

زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دل

المرء لایزال عدوا لما جهل

2

تکفیر کرد پیر مغان را وگر برد

بویی ز کفر او شود از دین خود خجل

3

محضر به خون اهل صفا می زند رقم

این رقعه بر جهالت او بس بود سجل

4

آیین صدق و رسم مروت نه کار اوست

از طبع منحرف مطلب خلق معتدل

5

ساقی بیا که ذکر کدورت کدورت است

تا هست مهل باده صافی ز کف مهل

6

آن جام می بیار که از لوح اعتبار

سازد غبار هستی موهوم مضمحل

7

باشد که مرتفع شود از آفتاب می

آثار ظلمتی که نماید ز مد ظل

8

جامی به بزم پیر مغان بار خواست دوش

نگسسته دل هنوز ز پیوند آب و گل

9

مستی زد این ترانه به آواز چنگ و گفت

یا طالب الوصول تجرد لکی تصل

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…