غزل شمارهٔ 560
Toggle stanza 1زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دل
11
زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دل
المرء لایزال عدوا لما جهل
22
تکفیر کرد پیر مغان را وگر برد
بویی ز کفر او شود از دین خود خجل
33
محضر به خون اهل صفا می زند رقم
این رقعه بر جهالت او بس بود سجل
44
آیین صدق و رسم مروت نه کار اوست
از طبع منحرف مطلب خلق معتدل
55
ساقی بیا که ذکر کدورت کدورت است
تا هست مهل باده صافی ز کف مهل
66
آن جام می بیار که از لوح اعتبار
سازد غبار هستی موهوم مضمحل
77
باشد که مرتفع شود از آفتاب می
آثار ظلمتی که نماید ز مد ظل
88
جامی به بزم پیر مغان بار خواست دوش
نگسسته دل هنوز ز پیوند آب و گل
99
مستی زد این ترانه به آواز چنگ و گفت
یا طالب الوصول تجرد لکی تصل
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

