شمارهٔ 2 - کرده در اینجا بیان معرفت صوفیان
Toggle stanza 1صبحدم باده شبانه زدیم
صبحدم باده شبانه زدیم
ساغر عیش جاودانه زدیم
گرچه خم گشت قد ما چو کمان
تیر اقبال بر نشانه زدیم
جانب ما زمانه کج نگریست
خاک در دیده زمانه زدیم
کشتی عقل و وهم بشکستیم
غوطه در بحر بیکرانه زدیم
مست و بیخود ز کنج کاشانه
نقب سوی شرابخانه زدیم
وز حریم شرابخانه علم
بر سر کوی آن یگانه زدیم
بهر یک جرعه می ز ساغر او
سر خدمت بر آستانه زدیم
کرده عزم بهانه ز آتش شوق
شعله در خرمن بهانه زدیم
ساغر از دور عارضش کردیم
باده خوردیم و این ترانه زدیم
که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
Toggle stanza 2همه عالم خیال می بینم
همه عالم خیال می بینم
پرتو آن جمال می بینم
دفتر مجمل و مفصل کون
نسخه آن کمال می بینم
هر کجا دانهای ست یا دامی
نقش آن خط و خال می بینم
عارفان را ز لعل نوشینش
غرق آب زلال می بینم
منکران را ز جعد مشکینش
در کمند وبال می بینم
قوت جانم مباد جز می عشق
توبه زین می محال می بینم
می به فتوی شرع گشت حرام
وز کف او حلال می بینم
گرچه پیش لب شکربارش
طوطی نطق لال می بینم
سخنی غیر ازین نمی گویم
تا سخن را مجال می بینم
که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
Toggle stanza 3حبذا اوستاد چابک دست
حبذا اوستاد چابک دست
که پس پرده خیال نشست
رشته جنبش و سکون همه
در خم حلقه ارادت بست
آن یکی در سکون جاویدان
وان دگر در تحرک پیوست
کنه ذاتش نگنجد اندر عقل
تیر حکمش نباید اندر شست
هرچه ما دوختیم او بدرید
وانچه ما ساختیم او بشکست
غیر او هرچه در جهان بینی
نیست دان گرچه مینماید هست
کی برد ره درون پرده کسی
کز تماشای نقش پرده نرست
پرده از روی کار او بردار
بیش ازین نقش پرده را مپرست
درکش از جام حسن او می عشق
پیش رویش بنال عاشق و مست
که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
Toggle stanza 4شاهد عشق از نشیمن بود
شاهد عشق از نشیمن بود
زد سراپرده در سرای وجود
سرمه در چشم خوابناک کشید
حلقه از جعد تابدار گشود
بر مه از عقد زلف سلسله بست
بر گل از خط سبز غالیه سود
طره را صید بیدلان آموخت
غمزه را قتل عاشقان فرمود
ساخت آن را به پرسشی خرسند
کرد این را به بوسه ای خوشنود
هر که را هرچه بود دربایست
نه ازان کاست ذره ای نه فزود
ساقی بزم گشت و می درداد
هوشم از سر به جرعه ای بربود
آنچنان بیخودم ازان جرعه
که ندارم مجال گفت و شنود
از زبان منش به نغمه چنگ
گو بگو مطرب این خجسته سرود
که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
Toggle stanza 5نقطه را از تصرف اوهام
نقطه را از تصرف اوهام
طول گشت آشکار و خط شد نام
حرکت کرد خط به جانب عرض
یافت از وی وجود سطح نظام
سطح بر سمت سمک جنبش یافت
امتدادات جسم گشت تمام
جسم هم از تنوع اشکال
وصف کثرت گرفت و شد اجسام
اعتبارات وهم را بگذار
تا چو اول نمایدت انجام
نقطه بین در تقلبات شئون
چند بر خط و سطح و جسم آرام
ساقیا در ده آن شراب کهن
که حباب ویست ساغر و جام
آفتاب رخت دریغ بود
در حجاب ظلام و ظل غمام
پرده بردار و بیخودم گردان
تا ببیند عیان چه خاص و چه عام
که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
Toggle stanza 6آن کجا شد که عرصه امکان
آن کجا شد که عرصه امکان
بود در ظلمت عدم پنهان
همه گلهای باغ او یکرنگ
همه اوراق شاخ او یکسان
سبزه او موافق سنبل
لاله او معانق ریحان
نه در او اعتدال باد بهار
نه در او انحراف طبع خزان
ناگهان آفتاب صبح وجود
گشت از مشرق ازل تابان
هر کس از بود خویش یافت خبر
هر کس از نام خویش یافت نشان
آن یکی در کمال این واله
وین دگر در جمال آن حیران
می پرستان بزم وحدت را
روی جان در نظاره جانان
همه را خوش بدید لطیفه ضمیر
همه را تر بدین ترانه زبان
که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
Toggle stanza 7ای به سر برده عمر در تک و دو
ای به سر برده عمر در تک و دو
یار نزدیک توست دور مرو
هر که تخم دویی و دوری کاشت
بر همان برگرفت وقت درو
خوشه گندم از محالات است
چون فشاندی به خاک دانه جو
گر مقامات عشق نیست تو را
به مقالات عاشقان بگرو
جامه زهد کن به جام بدل
خرقه زرق نه به باده گرو
آن می ناب جو که جرعه اوست
جام جمشید و کاس کیخسرو
ور فتد بر تو پرتو ساقی
خویش را محو کن در آن پرتو
پیش رویش بیفت سجده کنان
کان کماندار ابرویت مه نو
رخت بست از میان حجاب دویی
خود بگو این حدیث و خود بشنو
که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
Toggle stanza 8وه که بازم گلی ز نو بشکفت
وه که بازم گلی ز نو بشکفت
یار چون غنچه روی خود بنهفت
پرده زلف پیش روی کشید
حال من همچو موی خود آشفت
گر کنم گریه نیست جای عتاب
ور کنم ناله نیست جای شگفت
سیل اشکم چنین که زد ره خواب
بعد ازین چشم من نخواهد خفت
برو ای اشک و عذرخواهی را
غرقه خون به خاک پاش بیفت
مستی جام و شوق دیدارش
از دل من غبار هستی رفت
به دو کونش خریده ام نتوان
دامن او ز دست دادن مفت
می روم مست بر سر کویش
دلی از صبر طاق و با غم جفت
گر کشد پوست غیرتش ز سرم
پیش او پوست کرده خواهم گفت
که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
Toggle stanza 9فهم بس قاصر است و نفس جهول
فهم بس قاصر است و نفس جهول
طبع بس سرکش است و عمر عجول
آه ازین گفت و گوی اگر نشود
سر مقصود ازان قرین به حصول
بگذر از لاف عقل و فضل که هست
عقل اینجا عقیله فضل فضول
راه وحدت به پای عشق سپر
که بود علم ازین عمل معزول
در حریم فنا نشین و بشوی
دل ز اندیشه خروج و دخول
روشن آیینه ای به دست آور
که ز زنگ هوا بود مصقول
واندر آن آینه به چشم شهود
خالی از وهم اتحاد و حلول
طلعت دوست بین و دم درکش
شاد بنشین به بزمگاه وصول
کشف این راز کن به نغمه شوق
چون نهد جانب تو سمع قبول
که می عشق را تویی ساقی
کاسه شمس وجهک الباقی
Toggle stanza 10جامی این زهد و خودنمایی چند
جامی این زهد و خودنمایی چند
زهد دام است و خود نمایی بند
دام بگسل به دوست گیر آرام
بند بشکن به عشق جو پیوند
ره چنان رو که برنباید گشت
دل بر آن نه که برنباید کند
صید آن شو که می کشد زلفش
گردن سرکشان به خم کمند
جان فشان بهر آن که می بخشد
کشته را جان ز لعل شکرخند
هر بلایی کزو رسد بپذیر
هر جفایی که او کند بپسند
همه ذرات مست باده اوست
تو به بویی چه گشته ای خرسند
چند بیهوده بادپیمایی
باده پیما به روی او یک چند
چون شوی مست باده وصلش
بسرا این نوا به بانگ بلند
که می عشق را تویی ساقی
کأسه شمس وجهک الباقی
Sources
Persian text source: Ganjoor

