شمارهٔ 3 - در لباس مجاز گفته شده است
Toggle stanza 1ای به روی تو چشم جان روشن
ای به روی تو چشم جان روشن
وز فروغ رخت جهان روشن
رخ به راه تو سوده مه که چنین
تابد از اوج آسمان روشن
هر شب از شعله های آتش دل
همچو شمعم شود زبان روشن
دیده بخت مقبلان نشود
جز بدان خاک آستان روشن
سوخت جان از غم و هنوز نشد
بر تو این آتش نهان روشن
زخم تیر تو روزنیست که هست
خانه جان و دل به آن روشن
پرده از پیش چهره یک سو نه
تا شود پیش همگنان روشن
کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
Toggle stanza 2لاح برق یهیج الاشواق
لاح برق یهیج الاشواق
تازه شد درد عشق و داغ فراق
شربت مرگ اگرچه جانسوز است
نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
من که و خنده نشاط ای صبح
خل عینی و دمعی المهراق
تو به لب جان نازنینی و من
کمترین بنده به جان مشتاق
سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الاوراق
چون متاع دو کون عرضه دهند
ای به خوبی میان خوبان طاق
گر تو با این جمال جلوه کنی
شور و افغان بر آید از عشاق
کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
Toggle stanza 3می کشد غمزه تو خنجر کین
می کشد غمزه تو خنجر کین
می کند نرگس تو غارت دین
روی بنما چو گل ز حجله ناز
چند باشی چو غنچه پرده نشین
بی تو هر جا سرشک خون ریزم
لاله خون چکان دمد ز زمین
نتوان غره شد به دولت وصل
چون غم هجر دشمنی ز کمین
برد خواب عدم مرا ای کاش
خاک کوی تو بودیم بالین
من که و جست و جوی عیش جهان
من که و آرزوی خلد برین
از من این شیوه ها نمی آید
زانکه من دیده ام به چشم یقین
کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
Toggle stanza 4طال شوقی الیک یا مولای
طال شوقی الیک یا مولای
بنما آن رخ جهان آرای
رفت عمرم به درد حرمان آه
سوخت جانم به داغ هجران وای
لاف عشقت بسی زنند ولی
لیس فی ربقة الخلوص سوای
دست امید ما و آن سر زلف
روی اخلاص ما و آن کف پای
گر به تن دورم از برت چه غم است
چون تو داری درون جانم جای
گو مرا عمر جاودانه مباش
گو مرا دولت زمانه مپای
جمله اینها طفیل توست ای دوست
تو همین کن که روی خود بنمای
کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
Toggle stanza 5عاشقان بی تو صبر نتوانند
عاشقان بی تو صبر نتوانند
روی بنما که جان برافشانند
این چه حسن است و این چه زیبایی
که در او کاینات حیرانند
چشم چون گویم آن دو خونخوارند
کز پی خون صد مسلمانند
جان و دل روی در عدم دارند
پیش تو یک دو روزه مهمانند
دردمندان عشق با المت
فارغ از جست و جوی درمانند
زاهدان با خیال حور و قصور
از وصال تو دور می مانند
با چنین رخ گذر به صومعه کن
باشد آن بی بصیرتان دانند
کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
Toggle stanza 6جان فرسوده شد به راه تو خاک
جان فرسوده شد به راه تو خاک
و من القلب لا یزول هواک
نتوان دوخت جز به رشته وصل
جگری کز فراق گردد چاک
برندارم ز خاک پای تو سر
گرچه آید هزار تیغ هلاک
من و سودای جز تویی هیهات
تو و پروای چون منی حاشاک
نتوان طعنه بر گل رعنا
گر کشد دامن از خس و خاشاک
دامن وصلت ار به دست آید
دو جهان گر رود ز دست چه باک
ما نخواهیم جز وصال تو هیچ
هم تو خود دانی ای بت چالاک
کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
Toggle stanza 7صید آن طره دلاویزم
صید آن طره دلاویزم
مست آن چشم فتنه انگیزم
چشم تو می فروش و لعل تو می
خود بگو چون ز باده پرهیزم
خلق ریزند اشک خون هر جا
کز غمت قصه ای فرو ریزم
من غلام توام ولی نه چنان
که به بیداد و جور بگریزم
نخورم بی تو شربت آبی
که به خون جگر نیامیزم
گر پس از مرگ بر سرم گذری
مست و بی خود ز خواب برخیزم
آستین بر دو عالم افشانم
دست در دامن تو آویزم
کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
Toggle stanza 8چشم گریان حدیث شوق تو گفت
چشم گریان حدیث شوق تو گفت
راستی در چکاند و گوهر سفت
باغ حسن و جمال را هرگز
از رخت تازه تر گلی نشکفت
بخت بیدار پاسبان این بس
که شبی سر بر آستان تو خفت
گر توان یک نظر خرید از تو
به دو عالم هنوز باشد مفت
دور از آن طاق ابروان دارم
دلی از صبر طاق و با غم جفت
جلوه حسن توست در نظرم
هر کجا بینم آشکار و نهفت
پیش ازین گر نهفته می گفتم
بعد ازین آشکار خواهم گفت
کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
Toggle stanza 9از ز قد تو قدر طوبی پست
از ز قد تو قدر طوبی پست
رونق مه ز عارض تو شکست
گر تو صد بار دامن افشانی
کی گذاریم دامن تو ز دست
رفت عقل از حریم خلوت دل
عشقت آمد به جای او بنشست
من نه تنها اسیر زلف توام
کیست کامروز از کمند تو جست
هست دل لوح ساده ای که بر او
جز خیال تو هیچ نقش نبست
چند گویی به سرزنش که فلان
رفت و با دلبری دگر پیوست
سر ز عهد تو چون توانم تافت
من که دانسته ام ز عهد الست
کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
Toggle stanza 10هر قدح کز می تو کردم نوش
هر قدح کز می تو کردم نوش
آفت عقل بود و غارت هوش
شد به دور لب می آلودت
پیر مرشد مرید باده فروش
با خیال تو روز و شب دارم
دل پر از گفت و گوی و لب خاموش
وه چه اقبال بود آنکه مرا
رخ نمودی به خواب نوشین دوش
مشک ریز آن دو زلف عنبرپاش
درفشان آن دو لعل گوهر پوش
گفتی از وصل من چه برخیزد
خیز جامی به فکر دیگر کوش
بر زبان بودت این حدیث هنوز
که برآمد ز من فغان و خروش
کز دو عالم همین وصال تو بس
بلکه یک پرتو از جمال تو بس
Sources
Persian text source: Ganjoor

