غزل شمارهٔ 610
Poet: Jami
Toggle stanza 1می رسد عید و کشته آنم
می رسد عید و کشته آنم
که کند غمزه تو قربانم
تیغ از کشتنم دریغ مدار
که برآمد درین هوس جانم
قتل عشاق را چه حاجت تیغ
روی بنما که جان برافشانم
هیچ با زندگی نمی ماند
بی تو روزی که زنده می مانم
عید خود خوانمت ولی از عید
همه خندان من از تو گریانم
مژده عید و وعده عیدی
همه بی تو وعید می دانم
جامی آن رخ ندید و عید گذشت
عید او را خجسته چون خوانم
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
ای وجود تو دیده جانم
جسم پیدا و جان پنهانم
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1478
بس به مویت اسیر شد جانم
گر گذاری، گریخت نتوانم
Amir Khusrau DehlaviDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 1502
بس که در منظر تو حیرانم
صورتت را صفت نمیدانم
SaadiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 416
به صفت گر چه نقشِ بیجانم
به نگاری و عاشقی مانم
SanaiDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 258
از در جان درآی تا جانم
همچو پروانه بر تو افشانم
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 560
Sources
Persian text source: Ganjoor

