شمارهٔ 10 - مرثیه خواجه عبیدالله قدس الله تعالی روحه
Toggle stanza 1موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی
11
موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی
می رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی
22
اهل عالم را نمی دانم چه کار افتاده است
اینقدر دانم که در هم رفته کار عالمی
33
زاشک محتاجان به هر سو سایلی بین غرق خون
کز بسیط مکرمت طی شد بساط حاتمی
44
راستی را بود پشت از دوری او دور نیست
گر به پشت راستان افتد ز بار دل خمی
55
تا به ماهی رفت آب چشم محنت دیدگان
زابر محنت هرگز این سان بر زمین نامد نمی
66
گشت مشرق مغرب آن آفتاب عارفان
بعد ازین مشکل برآید صبح عرفان را دمی
77
هرکجا داغیست از مرهم برآرد روی لیک
داغ هجر اهل دل را نیست روی مرهمی
88
خواجه رفت و ما به داغ فرقتش ماندیم اسیر
گم مبادا هرگز از فرق مریدان ظل پیر
Sources
Persian text source: Ganjoor

