شمارهٔ 10 - مرثیه خواجه عبیدالله قدس الله تعالی روحه

Toggle stanza 1
موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی
1

موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی

می رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی

2

اهل عالم را نمی دانم چه کار افتاده است

اینقدر دانم که در هم رفته کار عالمی

3

زاشک محتاجان به هر سو سایلی بین غرق خون

کز بسیط مکرمت طی شد بساط حاتمی

4

راستی را بود پشت از دوری او دور نیست

گر به پشت راستان افتد ز بار دل خمی

5

تا به ماهی رفت آب چشم محنت دیدگان

زابر محنت هرگز این سان بر زمین نامد نمی

6

گشت مشرق مغرب آن آفتاب عارفان

بعد ازین مشکل برآید صبح عرفان را دمی

7

هرکجا داغیست از مرهم برآرد روی لیک

داغ هجر اهل دل را نیست روی مرهمی

8

خواجه رفت و ما به داغ فرقتش ماندیم اسیر

گم مبادا هرگز از فرق مریدان ظل پیر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور