غزل شمارهٔ 413
Toggle stanza 1بس که چشمان تو خون اهل عالم ریختند
11
بس که چشمان تو خون اهل عالم ریختند
پشته پشته کشته در کوی تو بر هم ریختند
22
صد هزاران صورت اندر قالب حسن و جمال
ریختند اما ز تو مطبوع تر کم ریختند
33
هر چه در عالم همی بینم نمی ماند به تو
شکل تو گویی نه از ارکان عالم ریختند
44
نقشبندان گاه تصویر لب و دندان تو
در دهان غنچه تر عقد شبنم ریختند
55
بی لب میگون تو مستان شراب لعل را
از قدح خوردند و از مژگان همان دم ریختند
66
سینه ریشان فراق از خاک پایت ساختند
خشک دارویی که بر بالای مرهم ریختند
77
از دل جامی چه سان روید گیاه خرمی
چون در آن ویرانه تخم محنت و غم ریختند
Sources
Persian text source: Ganjoor

