Toggle stanza 1
محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شد
1

محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شد

ساقیا می ده که کار ما به قاضی گفته شد

2

جز می صافی نمی بینم مداوا هرکه را

دل مشوش حال ناخوش روزگار آشفته شد

3

خواب کم کن تا رخ مقصود را بینی به خواب

زانکه این دولت نصیب چشم شب ناخفته شد

4

چند می پرسم که شاه عشق را منزل کجاست

خانه آن دل که از گرد خواطر رفته شد

5

راز پنهان به که بر دار بلا حلاج را

آن همه رسوایی از یک نکته ننهفته شد

6

خنده زن در روی من یک بار چون گل کین همه

خونم اندر دل گره زان غنچه نشکفته شد

7

جامی از گوش گدا طبعان بود گوهر دریغ

خاصه این گوهر کز الماس تفکر سفته شد

Sources

Persian text source: Ganjoor