غزل شمارهٔ 168
Toggle stanza 1محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شد
11
محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شد
ساقیا می ده که کار ما به قاضی گفته شد
22
جز می صافی نمی بینم مداوا هرکه را
دل مشوش حال ناخوش روزگار آشفته شد
33
خواب کم کن تا رخ مقصود را بینی به خواب
زانکه این دولت نصیب چشم شب ناخفته شد
44
چند می پرسم که شاه عشق را منزل کجاست
خانه آن دل که از گرد خواطر رفته شد
55
راز پنهان به که بر دار بلا حلاج را
آن همه رسوایی از یک نکته ننهفته شد
66
خنده زن در روی من یک بار چون گل کین همه
خونم اندر دل گره زان غنچه نشکفته شد
77
جامی از گوش گدا طبعان بود گوهر دریغ
خاصه این گوهر کز الماس تفکر سفته شد
Sources
Persian text source: Ganjoor

