غزل شمارهٔ 294
Toggle stanza 1بالم به خویش بس که به بند کمند تو
11
بالم به خویش بس که به بند کمند تو
مردم گمان کنند که تنگم به بند تو
22
آزادیم نخواهی و ترسم کزین نشاط
نالم به خود چنان که نگنجم به بند تو
33
نز خویش ناسپاسی و نز سایه در هراس
گویی رسیده ام به دل دردمند تو
44
رنج قضاست همت آسان گذار ما
قهر خداست خاطر مشکل پسند تو
55
از ما چه دیده ای که به ما از گداز دل
همچون شکر در آب بود نوشخند تو
66
ای مرگ مرحبا، چه گرانمایه دلبری
چشم بد از تو دور نکویان سپند تو
77
ای کعبه چون من از دل یار اوفتاده ای ست
این بت که اوفتاده ز طاق بلند تو
88
در رهگذر به پرسش ما گر کشی چه باک
آخر شراب نیست عنان سمند تو
99
آن کز تو دل ربوده ندانم که بوده است؟
یارب که دور باد ز جانش گزند تو
1010
هرگونه رنج کز تو در اندیشه داشتم
هم با تو در مباحثه گفتم به پند تو
1111
غالب سپاس گوی که ما از زبان دوست
می بشنویم شکوه بخت نژند تو
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

