غزل شمارهٔ 159
Poet: Ghalib Dehlavi
Toggle stanza 1گر چنین ناز تو آماده یغما ماند
11
گر چنین ناز تو آماده یغما ماند
به سکندر نرسد هر چه ز دارا ماند
22
دل و دینی به بهای تو فرستم حاشا
وام گیر آنچه ز بیعانه سودا ماند
33
هم به سودای تو خورشیدپرستم آری
دل ز مجنون برد آهو که به لیلا ماند
44
با وجود تو دم از جلوه گری نتوان زد
در گلستان تو طاووس به عنقا ماند
55
شکوه دوست ز دشمن نتوانم پوشید
گر غم هجر چنین حوصله فرسا ماند
66
ساز آوازه بدنامی رهزن شدنست
آه از آن خسته که از پویه به ره واماند
77
بنده ای را که به فرمان خدا راه رود
نگذارند که در بند زلیخا ماند
88
مه به باغ از افق سرو شبی کرد طلوع
سرو گفتند بدان ماه سراپا ماند
99
بعد صد شکوه به یک عذر تسلی نشوم
کاین چنین مهر ز سردی به مدارا ماند
1010
در بغل دشنه نهان ساخته غالب امروز
مگذارید که ماتمزده تنها ماند
Sources
Persian text source: Ganjoor

