غزل شمارهٔ 315
Toggle stanza 1در بستن تمثال تو حیرت رقمستی
11
در بستن تمثال تو حیرت رقمستی
بینش که به پرگار گشایی علمستی
22
غم را به تنومندی سهراب گرفتم
خود موج می از دشنه رستم چه کمستی؟
33
بیداد بود یکسره هشتن به کمر بر
زلفی که ز انبوهی دل خم به خمستی
44
خرسندی دل پرده گشای اثری هست
شادم که مرا این همه شادی به غمستی
55
گفتن ز میان رفته و دانم که ندانی
با من که به مرگم ز تو پرسش ستمستی
66
این ابر که شوید رخ گلهای بهاری
از دامن ما پرورش آموز نمستی
77
در بادیه از ریزش خونابه مژگان
رو داد مرا هر رگ خاری قلمستی
88
زان سان که نظر خیره کند برق جهانسوز
با حرف تمنای تو گفتن دژمستی
99
در عهد تو هنگام تماشای گل از شرم
نظاره و گل غرقه خوناب همستی
1010
زین نقش نوآیین که برانگیخته غالب
کاغذ همه تن وقف سپاس قلمستی
Sources
Persian text source: Ganjoor

