غزل شمارهٔ 149
Poet: Ghalib Dehlavi
Toggle stanza 1ترا گویند عاشق دشمنی آری چنین باشد
ترا گویند عاشق دشمنی آری چنین باشد
ز رشک غیر باید مرد گر مهر تو کین باشد
از آن سرمایه خوبی به وصلم کام دل جستن
بدان ماند که موری خرمنی را در کمین باشد
محبت هر چه با آن تیشه زن کرد از ستم نبود
چنین افتد چو عاشق سخت و شاهد نازنین باشد
به روزی کش شبی با مدعی باید به سر بردن
به من ضایع کند گر صد نگاه خشمگین باشد
نسوزد بر خودم دل گر بسوزد برق خرمن را
که دانم آنچه از من رفت حق خوشه چین باشد
به پیر خانقه در روضه یکجا خوش توان بودن
به شرط آن که از ما باده وز شیخ انگبین باشد
جفاهای ترا آخر وفایی هست پندارم
درین میخانه صاف می به جام واپسین باشد
بری از شحنه دل تا خون بریزی بی گناهی را
نترسی از خدا آیین بی باکی نه این باشد
چه رفت از زهره با هاروت خاکم در دهن بادا
تو مریم باشی و کار تو با روح الامین باشد
از آن گردی که در راهش نشیند بر رخم غالب
چه خیزد چون هم از من رخ هم از من آستین باشد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
خیال نامد!ری تا کیت خاطرنشین باشد
چهلازم سرنوشتتچون نگین زخم جبین باشد
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 1197
بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشد
که مرحوم است آدم هرقدر شیطان لعین باشد
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 1198
وداع سرکشیکنگر دلت راحتکمین باشد
چو آتش داغ شد جمعیتش نقش نگین باشد
Bedil DehlaviGhazaliyatغزل شمارهٔ 1199
در آغاز محبت خاطر عاشق غمین باشد
که تا در جوش باشد دردمی بالانشین باشد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3099
ز ابروی تو دل گردد زره، گر آهنین باشد
کمانی را که تیر از خانه خیزد این چنین باشد
SaibDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 3100
چه دانستم که این دریای بیپایان چنین باشد؟
بخارش آسمان گردد، کف دریا زمین باشد
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 264
Sources
Persian text source: Ganjoor

