غزل شمارهٔ 184
Poet: Ghalib Dehlavi
Toggle stanza 1دگر فریب بهارم سر جنون ندهد
11
دگر فریب بهارم سر جنون ندهد
گل ست و جامه آلی که بوی خون ندهد
22
گسسته تار امیدم دگر به خلوت انس
به زخمه گله سازم نوا برون ندهد
33
ز قاتلی به عذابم که تیغ و خنجر را
به حکم وسوسه زهراب بی شگون ندهد
44
بدان پری ست نیازم که بهر تسخیرش
ز مهر دل به زبان رخصت فسون ندهد
55
جنون مگو ادبش نیست بلکه خودداری ست
که تن به همدمی عقل ذوفنون ندهد
66
کفیل هوش خودم وقت می به بزم حبیب
به شرط آن که ز یک قلزمم فزون ندهد
77
به بوی گنج گزیدم خرابه ور نه جنون
به هرزه ذوق دلاویزی سکون ندهد
88
شریک کار نیاورد تاب سختی کار
جواب ناله ما غیر بیستون ندهد
99
به من گرای و وفا جو که ساده برهمنم
به سنگ هر که دهد دل به غمزه چون ندهد؟
1010
ترا به حربه چه حاجت نه آن بود غالب
که جان به لذت آویزش درون ندهد؟
Sources
Persian text source: Ganjoor

