غزل شمارهٔ 64
Poet: Iraqi
Toggle stanza 1بیا، کاین دل سر هجران ندارد
بیا، کاین دل سر هجران ندارد
بجز وصلت دگر درمان ندارد
به وصل خود دلم را شاد گردان
که خسته طاقت هجران ندارد
بیا، تا پیش روی تو بمیرم
که بیتو زندگانی آن ندارد
چگونه بیتو بتوان زیست آخر؟
که بیتو زیستن امکان ندارد
بمردم ز انتظار روز وصلت
شب هجران مگر پایان ندارد؟
بیا، تا روی خوب تو ببینم
که مهر از ذره رخ پنهان ندارد
ز من بپذیر، جانا، نیم جانی
اگر چه قیمت چندان ندارد
چه باشد گر فراغت والهای را
چنین سرگشته و حیران ندارد؟
وصالت تا ز غم خونم نریزد
عراقی را شبی مهمان ندارد
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
سری در عهد ما سامان ندارد
کسی کو آب دارد نان ندارد
UrfiQasideh-haشمارهٔ 12 - درشکایت از وضع زمان
دلی کز عشق جانان جان ندارد
توان گفتن که او ایمان ندارد
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 188
اگر درمان کنم امکان ندارد
که درد عشق تو درمان ندارد
AttarDivan-e AshʿarGhazaliyatغزل شمارهٔ 189
کجا این روزگاری شیشه بازی
بهشت این گنبد گردان ندارد
Allama IqbalPayam-e Mashriqافکاربخش 39 - بهشت
Sources
Persian text source: Ganjoor

