Toggle stanza 1
خرم تن آن کس که دل ریش ندارد
1

خرم تن آن کس که دل ریش ندارد

و اندیشهٔ یار ستم‌اندیش ندارد

2

گویند رقیبان که ندارد سر تو یار

سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد؟

3

او را چه خبر از من و از حال دل من

کو دیدهٔ پر خون و دل ریش ندارد

4

این طرفه که او من شد و من او و ز من یار

بیگانه چنان شد که سر خویش ندارد

5

هان، ای دل خونخوار، سر محنت خود گیر

کان یار سر صحبت ما بیش ندارد

6

معشوق چو شمشیر جفا برکشد، از خشم

عاشق چه کند گر سر خود پیش ندارد؟

7

بیچاره دل ریش عراقی که همیشه

از نوش لبان، بهره به جز نیش ندارد

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 63 — Divan-e Ashʿar · ZindeRood