Toggle stanza 1
مرا جز عشق تو جانی نمی‌بینم نمی‌بینم
1

مرا جز عشق تو جانی نمی‌بینم نمی‌بینم

دلم را جز تو جانانی نمی‌بینم نمی‌بینم

2

ز خود صبری و آرامی نمی‌یابم نمی‌یابم

ز تو لطفی و احسانی نمی‌بینم نمی‌بینم

3

ز روی لطف بنما رو، که دردی را که من دارم

بجز روی تو درمانی نمی‌بینم نمی‌بینم

4

بیا، گر خواهیم دیدن که دور از روی خوب تو

بقای خویش چندانی نمی‌بینم نمی‌بینم

5

بگیر، ای یار، دست من، که در گردابی افتادم

که آن را هیچ پایانی نمی‌بینم نمی‌بینم

6

ز راه لطف و دلداری، بیا، سامان کارم کن

که خود را بی تو سامانی نمی‌بینم نمی‌بینم

7

عراقی را به درگاهت رهی بنما، که در عالم

چو او سرگشته حیرانی نمی‌بینم نمی‌بینم

Sources

Persian text source: Ganjoor