غزل شمارهٔ 2676

Toggle stanza 1
اگر با پای سروی سعی آهم رهبری ‌کردی
1

اگر با پای سروی سعی آهم رهبری ‌کردی

کف خاکسترم با بال قمری همسری ‌کردی

2

ندادم عرض هستی ورنه با این ناتوانیها

به رنگ رشتهٔ شمعم نفس هم اژدری ‌کردی

3

نشد اول چراغ عافیت در دیده‌ام روشن

که پیش از دود کردن آتشم خاکستری کردی

4

دلی دارم که گر آیینه دیدی حیرت کارش

همان جوهر عرق از خجلت بی‌جوهری کردی

5

نبردم رنج تزویری ‌که زاهد از فسون او

به هر گوسالگی خود را خیال سامری‌ کردی

6

به بی دردی فسرد و یک نفس آدم نشد زاهد

چه بودی از هوس هم این هیولا پیکری‌ کردی

7

خوشا ملک فنا و دولت جاوید بیقدری

که آنجا نقش پا هم بر سر ما افسری‌کردی

8

اگر چون شانه حرفی از فسون زلف دانستی

دل صد چاک ما هم دست در بال پری‌ کردی

9

چو قمری چشم اگر می‌دوختم بر سرو آزادش

به گردن‌ گردش رنگ تحیر چنبری کردی

10

نگاه او گر افکندی سپند ناز در آتش

به حیرت ماندن چشم غزالان مجمری‌ کردی

11

زگرد جلوهٔ خود خاک بر سر ریختی بیدل

اگر نظارهٔ رفتار او کبک دری کردی

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…