غزل شمارهٔ 2293
Poet: Bedil Dehlavi
Toggle stanza 1بی دستگاهیی بود چون شمع در کمینم
11
بی دستگاهیی بود چون شمع در کمینم
پیشانی عرق ریز برداشت آستینم
22
بی قدریم برآورد همقدر آتش خس
بر خیزم از سر خویش تا زیر پا نشینم
33
آزادگان ازین باغ با صد طرب گذشتند
صبحی نشد که من هم دامن به خنده چینم
44
نامم گداخت چندان از انفعال شهرت
کز فلس ماهیان برد نقش دگر نگینم
55
گویند از میانش جز در کمان نشان نیست
من هم درین توهم همسایهٔ یقینم
66
چون موج از محبت هر چند آبگشتم
نگذاشت آتش آخر دنبال انگینم
77
در صلحنامهٔ هوش ثبت است بیدماغی
رحمی است کز خط جام بندد کمر نگینم
88
الفاظ بی معانی بر فطرتم ستم کرد
دست چنار تا کی بندد حنای زینم
99
خودداریام دل افشرد کو صنعت جنونی
کز چاک یک گریبان صد دامن آفرینم
1010
آخر به سجده تازی از من که میبرد پیش
بگذار یک دو روزی میدانکشد جبینم
1111
سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل
چون شمع آخر کار زد گریه بر زمینم
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

