غزل شمارهٔ 2616

Toggle stanza 1
غبارم برنمی‌خیزد ازین صحرای خوابیده
1

غبارم برنمی‌خیزد ازین صحرای خوابیده

اسیرم همچو جولان در طلسم پای خوابیده

2

به غیر از نقش پا جایی ندارد جاده پیمایی

تو هم ته جرعه‌ای بردار ازین مینای خوابیده

3

به یاد شام زلفت هر کجا چشمی به هم سودم

رگ خواب پریشان‌ گشت مژگانهای خوابیده

4

با این قامت قیامت نیست ممکن‌گردن افرازد

به مژگان تو یعنی فتنه‌ای بر پای خوابیده

5

هدایت خلق غافل را بلای دیگر است اینجا

بجز تکلیف بیداری مدان ایذای خوابیده

6

درین وحشتسرا موج گهر هم عبرتی دارد

به پهلو می‌رود عمری زیان فرسای خوابیده

7

به شمع آگهی یک بار نتوان دامن افشاندن

که غفلت نیز چندی گرم دارد جای خوابیده

8

غبارم اوج ‌گیرد تا سر از خجالت برون آرم

چو محمل بی‌سبب پامالم از اعضای خوابیده

9

ز جهل و دانشم فرق دویی صورت نمی‌بندد

به معنی غافل بیدارم و دانای خوابیده

10

ز سعی نارسا مشق ندامت می‌کنم بیدل

عصای ناله شد آخر چوکوهم پای خوابیده

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor