غزل شمارهٔ 2617

Toggle stanza 1
ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده
1

ندیدم در غبار و دود این صحرای خوابیده

بجز خواباندن مژگان ره پیدای خوابیده

2

زمینگیر‌ی چه امکانست باشد مانع جهدم

به رنگ سایه‌ام من هم جهان پیمای خوابیده

3

اگر آسودگی می‌خواهی از طاقت تبرّا کن

طریق عافیت در پیش دارد پای خوابیده

4

جهان بیخودی یکرنگ دارد جهل و دانش را

تفاوت نیست در بنیاد نابینای خوابیده

5

عدم تعطیل جوش هستی مطلق نمی‌گردد

نفس چون نبض بیدار است د‌ر اعضای خوابیده

6

چنان در خود فرو رفتم به یاد چشم مخموری

که جوشد از غبارم ناز مژگانهای خوابیده

7

ز غفلت چند خو‌اهی زندگی را منفعل ‌کردن

که غیر از مرگ رو‌شن نیست جز سیمای خوابیده

8

دل آرام چون بر خاک زد بنیاد هستی را

نفس پامال شد زین صورت دیبای خوابیده

9

نماند از قامت خم‌گشته در ما رنگ امیدی

تنک‌کردیم برگ عیش ازین صحرای خوابیده

10

زحرف و صوت مردم بوی تحقیقی نمی‌آید

به هذیان‌کن قناعت از لب‌گویای خوابیده

11

ز شکر عجز بیدل تا قیامت برنمی‌آیم

به رنگ جاده منزل‌ کرده‌ام در پای خوابیده

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor