غزل شمارهٔ 977

Toggle stanza 1
گهی بر سر،‌ گهی در دل‌،‌ گهی در دیده جا دارد
1

گهی بر سر،‌ گهی در دل‌،‌ گهی در دیده جا دارد

غبار راه جولان تو با من‌ کارها دارد

2

چو شمع از کشتنم پنهان نشد داغ تمنّایت

به بزم حسرتم ساز خموشی هم صدا دارد

3

مباد آفت تماشاخانهٔ گلزار حسرت را

که آنجا رنگهای رفته هم رو بر قفا دارد

4

در این‌ وادی ‌که قطع‌ الفت است اسباب جمعیّت

بنالد بیکسی بر هر که چشم از آشنا دارد

5

که می‌گوید به آن صیاد پیغام‌گرفتاران

قفس بر طایر ما گرنه راه ناله وادارد

6

به این آوارگیها گردباد دشت توحیدم

بنای من به ‌گرد خوبش ‌گردیدن به پا دارد

7

خیالی می‌کند شوخی‌کدام اظهار وکو هستی

هنوز این نقشها در خامهٔ‌ نقاش جا دارد

8

شرر در سنگ می‌رقصد، می ‌اندر تاک می‌جوشد

تحیّر رشتهٔ سازست و خاموشی صدا دارد

9

بهار انجمن وحشی‌ست از فرصت مشو غافل

که عشرت در شکفتنهای ‌گل آواز پا دارد

10

به انداز تغافل پیش باید برد سودایی

که جنس جلوه عریان است و چشم ما حیا دارد

11

حذر کن از تماشاگاه نیرنگ جهان بیدل

تو طبع نازکی داری و این ‌گلشن هوا دارد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor