Toggle stanza 1
احتیاجی که سر مرد به خم می‌آرد
1

احتیاجی که سر مرد به خم می‌آرد

آبرو می‌برد و جبههٔ نم می‌آرد

2

همه ‌کس ‌گرسنهٔ ‌حرص ‌به ‌ذوق سیری‌ست

رنج باری‌که‌کشد پشت شکم می‌آرد

3

ترک سیم و درم از خلق چه امکان دارد

پشت دست است‌که ناخن ز عدم می‌آرد

4

کامجویان طلب همت از افسوس‌کنید

که ز اسباب جهان دست بهم می‌آرد

5

گل این باغ ز نیرنگ شکفتن افسرد

باخبر باش‌ که شادی همه غم می‌آرد

6

در وفا منکر انجام محبت نشوی

برهمن آتشی از سنگ صنم می‌آرد

7

بلبلان دعوت پروانه به ‌گلشن مکنید

رنگ‌گل تاب پر سوخته‌کم می‌آرد

8

جرس‌ قافلهٔ عشق خروش هوس است

نیست جز گرد حدوث آنچه قدم می‌آرد

9

آن سوی خاک نبردیم سراغ تحقیق

قاصد ما خبر از نقش قدم می‌آرد

10

ای بنایت هوس ایجاد کن دوش حباب

نفست گر همه بار است ‌که خم می‌آرد

11

تو دلی جمع ‌کن این تفرقه‌ها اینهمه نیست

سر صد رشته همین عقده بهم می‌آرد

12

همه جا مفت بر خال زیادی بیدل

طاس این نرد برای‌تو چه‌کم می‌آرد

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…