غزل شمارهٔ 2142

Toggle stanza 1
ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارم
1

ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارم

چکد آیینه‌ها بر خاک اگر مژگان بیفشارم

2

تغافل زبن شبستان نیست بی‌عبرت چراغانی

مژه خوابیدنی دارد به چندین چشم بیدارم

3

بنای نقش پایم در زمین نارساییها

به دوش سایه هم نتوان رساندن دست دیوارم

4

غبار عالم کثرت نفس دزدیدنی دارد

وگرنه همچو بو از اختلاط رنگ بیزارم

5

زبان حالم از انصاف عذر ناله می‌خواهد

گران جانتر ز چندین‌کوهم و دل می‌کشد بارم

6

ضعیفی شوخی نشو و نمایم برنمی‌دارد

مگر از روی بستر ناله خیزد جای بیمارم

7

چو خاشاکم نگاهی در رگ خواب آشیان دارد

خدایا آتشین رویی‌کند یک چشم بیدارم

8

مگر آهی‌کندگل تا به پرواز آیدم رنگی

که چون شمع از ضعیفی رنگ دزدیده‌ست منقارم

9

وفا سر رشته‌اش صد عقد الفت درکمین دارد

ز بس درهم‌گسستم سبحه پیداکرد زنارم

10

جنون صبحم از آشفتگیهایم مشو غافل

جهانی را ز سر وا می‌توان‌کردن به دستارم

11

ز شرم عیب خود چشم از هنر برداشتم بیدل

به درد خار پا داغست چون طاووس‌ گلزارم

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor