بخش 12 - الحكایة و التمثیل

Toggle stanza 1
خسروی میرفت در صحرا و شخ
1

خسروی میرفت در صحرا و شخ

با سپاهی در عدد مور و ملخ

2

جملهٔ صحرا غبار و گرد بود

بانگ پیل و کوس و بردا برد بود

3

بود بر ره شاه را ویرانهٔ

خفته بر دیوار آن دیوانهٔ

4

شاه چون پیش آمدش او برنخاست

همچنان میبود کرده پای راست

5

شاه گفتش ای گدای خاک راه

تو چرا حرمت نمیداری نگاه

6

شاه میبینی و لشکر پیش و پس

برنخیزد چون منی را چون تو کس

7

پیش شه دیوانهٔ آزادوش

همچنان خفته زبان بگشاد خوش

8

گفت آخر از چه دارم حرمتت

یا کجا در چشمم آید نعمتت

9

گر به قارونی برون خواهی شدن

همچو قارون سرنگون خواهی شدن

10

ور چو نمرودی تو از ملک و سپاه

همچو او گردی بیک پشه تباه

11

ور نکو روئیست در غایت ترا

کافری باشی ز ترکان ختا

12

ور ترا علمست و با آن کار نیست

از تو تا ابلیس ره بسیار نیست

13

ور تو همچون صاحب عادی به زور

سردهد چون عوج یک سنگت بگور

14

ور بهشت آمد سرایت خشت خشت

همچو شدادت کشند اندر بهشت

15

ور نداری این همه عیب و بدی

پس چو هم باشیم هر دو در خودی

16

هر دو از یک آب در خون آمدیم

هر دو از یک راه بیرون آمدیم

17

هر دو از یک زاد بر پائیم ما

هر دو از یک باد برجائیم ما

18

هر دو در یک گز زمین افتاده ایم

هر دو اندر یک کمین افتاده ایم

19

هر دو از یک مرگ خیره میشویم

هر دو با یک خاک تیره میشویم

20

در همه نوعی چو با تو همدمم

من چرا برخیزم از تو چه کمم

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…