Toggle stanza 1
شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْت
1

شمع آمد و گفت: ماندهام بیخور و خَفْت

وز آتش تیز در بلای تب و تفت

2

گرچه بنشانند مرا هر سحری

هم بر سر پایم که بمی باید رفت

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

دل گوهر سبحه محبت می سفت

وز ساحت جان غبار غفلت می رفت

JamiDivan-e AshʿarRubaʿiyatشمارهٔ 3

بشکافت زمین به سبزه و گل بشکفت

شد در چمن آشکار اسرار نهفت

JamiDivan-e AshʿarRubaʿiyatشمارهٔ 49

مِی خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت

بی‌مونس و بی‌رفیق و بی‌همدم و جفت

KhayyamTaraneh-ha-ye Khayyam (Sadeq Hedayat)گردش دوران [56-35]رباعی 47

این بحرِ وجود آمده بیرون ز نهفت

کس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت

KhayyamTaraneh-ha-ye Khayyam (Sadeq Hedayat)راز آفرینش [ 15-1]رباعی 8

ای آمده از عالم روحانی تفت

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

KhayyamRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 11

این بحرِ وجود آمده بیرون ز نَهُفْت

کس نیست که این گوهرِ تحقیق بِسُفْت

KhayyamRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 14

در خواب بُدَم، مرا خردمندی گفت

کز خواب کسی را گُلِ شادی نشکفت

KhayyamRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 33

زین بحرِ وجود، آمده پیدا ز نهفت

کس نیست که او گوهرِ تحقیق بسُفت

KhayyamRubaʿiyat-e Khayyam be Pazhuhesh-e Sayyid ʿAli Mir-Afzaliرباعیات محتملشمارهٔ 13

چشمم ز غمت، به هر عقیقی که بسفت

بر چهره هزار گل ز رازم بشکفت

RudakiRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 6

آن را که غمی باشد و بتواند گفت

گر از دل خود بگفت بتواند رفت

RumiDivan-e ShamsRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 132

Sources

Persian text source: Ganjoor