(1) حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواست

Toggle stanza 1
ز عیسی آن یکی درخواست یک روز
1

ز عیسی آن یکی درخواست یک روز

که نام مهتر حقّم درآموز

2

مسیحش گفت تو این را نشائی

چه خواهی آنچه با آن برنیائی

3

بسی آن مرد سوگندانش برداد

که می‌باید ازین نامم خبر داد

4

چو نام مهترش آخر در آموخت

دلش چون شمع ازان شادی برافروخت

5

مگر آن مرد روزی در بیابان

گذر می‌کرد چون بادی شتابان

6

میان ره گوی پر استخوان دید

تفکّر کرد و آنجا روی آن دید

7

که ازنام مهین جوید نشانی

کند از کهترین وجه امتحانی

8

بدان نام از خدای خویش درخواست

که تا زنده کند آن استخوان راست

9

چو گفت آن نام حالی استخوان زود

بهم پیوست و پیدا کرد جان زود

10

پدید آمد یکی شیر از میانه

که آتش می‌زد از چشمش زبانه

11

بزد یک پنچه و آن مرد را کُشت

شکست از پنجهٔ او مرد را پُشت

12

بخورد آنگه بزاری در زمانش

میان ره رها کرد استخوانش

13

هم آنجا کاستخوان شیر نر بود

شد آن گَو ز استخوان مرد پُر زود

14

چو بشنید این سخن عیسی بر آشفت

زبان بگشاد با یاران چنین گفت

15

که آنچ آنرا کسی نبوَد سزاوار

ز حق خواهد نباشد حق روادار

16

ز حق نتوان همه چیز نکو خواست

که جز بر قدرِ خود نتوان ازو خواست

17

تو گر شایستگی باخویش داری

هر آن چیزی که خواهی بیش داری

18

چه گر کار تو زاری و دعا است

ولیکن کار او محض عطا است

19

چه علّت در میان آری پدیدار

که خود بخشد اگر باشد خریدار

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…