غزل شمارهٔ 77
Toggle stanza 1تا در تو خیال خاص و عام است
11
تا در تو خیال خاص و عام است
از عشق نفس زدن حرام است
22
تا هیچ و همه یکی نگردد
دعوی یگانگیت عام است
33
تا پاک نگردی از وجودت
هر پختگیی که هست خام است
44
چون اصل همه به قطع هیچ است
این از همه، هیچ ناتمام است
55
تو اصل طلب ز فرع بگذر
کین یک گذرنده و آن مدام است
66
چون او همه را ندید میگفت
اکنون جز ازین همه کدام است
77
هر مرد که مرد هیچ آمد
او را همه چیز یک مقام است
88
تا تو به وجود ماندهای باز
در گردن تو هزار دام است
99
کانجا که وجود دم به دم نیست
اصلت عدم علیالدوام است
1010
شرمت نامد از آن وجودی
کان را به نفس نفس قیام است
1111
بگذر ز وجود و با عدم ساز
زیرا که عدم، عدم به نام است
1212
میدان به یقین که با عدم خاست
هرجا که وجود را نظام است
1313
آری چو عدم وجود بخش است
موجوداتش به جان غلام است
1414
چون فقر عدم برای خاص است
کفر است کزو نصیب عام است
1515
گر تو سر هیچ هیچ داری
در هر گامت هزار کام است
1616
وامانده به ذرهای تو کم باز
هرگز نه تو را جم و نه جام است
1717
عطار ز هیچ هیچ دل یافت
آن دل که برون دال و لام است
Zameen

