غزل شمارهٔ 711
Toggle stanza 1ای ذرهای از نور تو بر عرش اعظم تافته
11
ای ذرهای از نور تو بر عرش اعظم تافته
از عرش اعظم در گذر بر هر دو عالم تافته
22
آن ذره ذریت شده، خورشیدِ خاصیّت شده
سر تا قدم نیت شده، بر جان آدم تافته
33
اولاد پیدا آمده، خلقی به صحرا آمده
پس بیمحابا آمده بر بیش و بر کم تافته
44
یک موی تو در صبحدم بر گاو و آهو زد رقم
مشک است یا عنبر بههم موی تو بر هم تافته
55
بر عاشقان روی تو بر ساکنان کوی تو
در پرتو یک موی تو کاری است معظم تافته
66
عکس رخت از نُه فلک بگذشته تا پشت سمک
بیواسطه بر یکبهیک نوری مسلّم تافته
77
گه جانِ پُر اسرار را، کرده فدا دیدار را
گاهی دل عطار را عشقت به یکدم تافته

