غزل شمارهٔ 712
Toggle stanza 1ای روی همچو ماهت یک پرده بر گرفته
11
ای روی همچو ماهت یک پرده بر گرفته
جان های بی قراران فریاد در گرفته
22
در پیش نور رویت پیران شصت ساله
با صد هزار خجلت ایمان ز سر گرفته
33
عشقت به دلربایی بگشاده دست بر ما
ناگاه جان و دل را بس بی خبر گرفته
44
دل هر دم از فراقت داغی دگر کشیده
جان هر دم از کمالت راهی دگر گرفته
55
از بس که رهزنانند اندر رهت ز غیرت
هر ذره ذرهٔ تو صد راه بر گرفته
66
چون آفتاب رویت بر جان فکند پرتو
عشقت به جان رسیده دل را بهدر گرفته
77
عشق تو چون همایی پر بر کشیده از هم
جانهای عاشقان را در زیر پر گرفته
88
مستان عشق هر شب همچون صبوح خیزان
بر آرزوی رویت راه سحر گرفته
99
آنجا که حسن رویت بوی نمک نموده
صحرای هر دو عالم خون جگر گرفته
1010
عطار در غم تو شادی هر دو عالم
هم از نظر فکنده هم مختصر گرفته

