غزل شمارهٔ 146
Toggle stanza 1رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح
11
رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح
تا سر شب بشکند تیغ کشیده است صبح
22
روی نهفته است تیر روی نهاده است مهر
پشت بداده است ماه هین که رسیده است صبح
33
بر سر زنگی شب همچو کلاه است ماه
بر در قفل سحر همچو کلید است صبح
44
ای بت بربطنواز پردهٔ مستان بساز
کز رخ هندوی شب پرده دریده است صبح
55
صبح برآمد زکوه وقت صبوح است خیز
کز جهت غافلان صور دمیده است صبح
66
سوخته گردد شرار کز نفس سوخته
گنبد فیروزه را فرق بریده است صبح
77
بوی خوش باد صبح مشک دمد گوییا
کز دم آهوی چین مشک مزید است صبح
88
نی که از آن است صبح مشک فشان کز هوا
نافهٔ عطار را بوی شنیده است صبح

