غزل شمارهٔ 167
Poet: Attar
Toggle stanza 1جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد
11
جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد
رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
22
جولانگه جلالت در کوی دل نباشد
جلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد
33
سودای زلف و خالت در هر خیال ناید
اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد
44
در دل چو عشقت آمد سودای جان نماند
در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد
55
پیغام خستگانت در کوی تو که آرد
کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
66
دل کز تو بوی یابد در گلستان نپوید
جان کز تو رنگ گیرد خود در جهان نگنجد
77
آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد
مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد
88
بخشای بر غریبی کز عشق مینمیرد
وانگه در آشیانت خود یک زمان نگنجد
99
جان داد دل که روزی در کوت جای یابد
نشناخت او که آخر جای چنان نگنجد
1010
آن دم که با خیالت دل راز عشق گوید
عطار اگر شود جان اندر میان نگنجد
Zameen

