غزل شمارهٔ 417
Toggle stanza 1دوش آمد و گفت از آن ما باش
11
دوش آمد و گفت از آن ما باش
در بوتهٔ امتحان ما باش
22
گر خواهی بود زندهٔ جاوید
زنده به وجود جان ما باش
33
عمری است که تا از آن خویشی
گر وقت آمد از آن ما باش
44
مردانه به کوی ما فرود آی
نعره زن و جان فشان ما باش
55
گر محرم پیشگه نهای تو
هم صحبت آستان ما باش
66
پریده زآشیان مایی
جویندهٔ آشیان ما باش
77
از ننگ وجود خود بپرهیز
فانی شو و بی نشان ما باش
88
ره نتوانی به خود بریدن
در پهلوی پهلوان ما باش
99
تا کی خفتی که کاروان رفت
در رستهٔ کاروان ما باش
1010
چون میدانی که جمله ماییم
با جمله مگو زبان ما باش
1111
چون اعجمیند خلق جمله
تو با همه ترجمان ما باش
1212
تا چند ز داستان عطار
مستغرق داستان ما باش

