غزل شمارهٔ 416
Toggle stanza 1در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرس
11
در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرس
گر مرد عاشقی ز وجود و عدم مپرس
22
مردانه بگذر از ازل و از ابد تمام
کم گوی از ازل ز ابد نیز هم مپرس
33
زین چار رکن چون بگذشتی حرم ببین
وانگاه دیده برکن و نیز از حرم مپرس
44
آنجا که نیست هستی توحید، هیچ نیست
زانجای درگذر به دمی و ز دم مپرس
55
لوح و قلم به قطع دماغ و زبان توست
لوح و قلم بدان و ز لوح و قلم مپرس
66
کرسی است سینهٔ تو و عرش است دل درو
وین هر دو نیست جز رقمی وز رقم مپرس
77
چون تو بدین مقام رسیدی دگر مباش
گم گرد در فنا و دگر بیش و کم مپرس
88
یک ذره سایه باش تو اینجا در آفتاب
اینجا چو تو نهای تو ز شادی و غم مپرس
99
هر چیز کان تو فهم کنی آن همه تویی
پس تا که تو تویی ز حدوث و قدم مپرس
1010
عطار اگر رسیدی اینجایگاه تو
در لذت حقیقت خود از الم مپرس

