غزل شمارهٔ 238
Toggle stanza 1هم بلای تو به جان بی قراران میرسد
11
هم بلای تو به جان بی قراران میرسد
هم غم عشقت نصیب غمگساران میرسد
22
ذرهای غم ، از تو چون خواهد؟ ، گدای کوی تو
کین چنین میراث غم با شهسواران میرسد
33
من ندارم زهره خاک پای تو کردن طمع
زانکه این دولت به فرق تاجداران میرسد
44
هر کسی از نقش روی تو خیالی میکند
پس به بوی وصل تو چون خواستاران میرسد
55
هیچ کس را در دمی صورت نبندد تا چرا
نقش روی تو بدین صورت نگاران میرسد
66
گل مگر لافی زد از خوبی کنون پیش رخت
عذر خواه از ده زبان چون شرمساران میرسد
77
پیش رویت بلبل ار در پیش میآید شفیع
گل عرق کرده ، ز پس ، چون میگساران میرسد
88
دور از روی تو نتواند بروی کس رسید
آنچه از رویت به روی دوستداران میرسد
99
زلف شبرنگت چو بر گلگون سواری میکند
عالمی فتنه به روی بی قراران میرسد
1010
رخ چو گلبرگ بهار از من چرا پوشی به زلف
کاشک من دور از تو چون ابر بهاران میرسد
1111
بر خطت چون زار میگریم مکن منعم ازانک
این همه سرسبزی سبزه ز باران میرسد
1212
کی رسد آشفتگی از روزگار بوالعجب
آنچه از چشمت بدین آشفتهکاران میرسد
1313
دل سپر بفکند از هر غمزهٔ چشم تو بس
در کم از یک چشم زد صد تیرباران میرسد
1414
هیچ درمانم نکردی تا که یارم خواندهای
جملهٔ درد تو گویی قسم یاران میرسد
1515
چون طمع ببریدن از وصلت نشان کافری است
لاجرم عطار چون امیدواران میرسد

