غزل شمارهٔ 506
Toggle stanza 1تا عشق تو سوخت همچو عودم
11
تا عشق تو سوخت همچو عودم
یک ذره نماند از وجودم
22
تا بگذشتی چو باد بر من
بر خاک فتاده در سجودم
33
یک لحظه ز تو نمیشکیبم
خود را صد ره بیازمودم
44
عشقت چو نشست در دلم ساخت
برخاست ز ره زیان و سودم
55
از جوهر عشق هر دو عالم
یک ذره ز خویش مینمودم
66
چون نیک به خود نگاه کردم
من خود به میانه در نبودم
77
چون من به خودی نبود گشتم
آیینه کاینات بودم
88
گه پردهٔ آسمان گشادم
گه چهرهٔ آفتاب سودم
99
از بس که بسوختم درین تاب
عطار نیم ولیک عودم
Zameen

