غزل شمارهٔ 648
Toggle stanza 1عشق را بیخویشتن باید شدن
11
عشق را بیخویشتن باید شدن
نفس خود را راهزن باید شدن
22
بت بود در راه او هرچه آن نه اوست
در ره او بتشکن باید شدن
33
زلف جانان را شکن بیش از حد است
کافر یک یک شکن باید شدن
44
تو بدو نزدیک نزدیکی ولیک
دور دور از خویشتن باید شدن
55
در نگنجد ما و من در راه او
در رهش بی ما و من باید شدن
66
دوست چون هرگز نیاید در وطن
عاشقان را بی وطن باید شدن
77
در ره او بر امید وصل او
خاک راه تن به تن باید شدن
88
همچو لاله غرقه در خون جگر
زنده در زیر کفن باید شدن
99
در ره او چون دویی را راه نیست
با یکی در پیرهن باید شدن
1010
پس چو عطار اندر آفاق جهان
پاکباز انجمن باید شدن

