غزل شمارهٔ 82
Toggle stanza 1تا چشم برندوزی از هر چه در جهان است
11
تا چشم برندوزی از هر چه در جهان است
در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است
22
در عشق، درد خود را هرگز کران نبینی
زیرا که عشق جانان دریای بیکران است
33
تا چند جویی آخر از جان نشان جانان؟
در باز جان و دل را کین راه بینشان است
44
تا کی ز هستی تو کز هستی تو باقی؟
گر نیست بیش مویی صد کوه در میان است
55
هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد
لیکن نصیب جان زان پندار یا گمان است
66
اندیشه کن تو با خود تا در دو کون هرگز
یک قطره آب تیره دریا کجا بدان است
77
رند شراب خواره، چون مستِ مست گردد
گوید که هر دو عالم در حکم من روان است
88
لیکن چو باهُش آید در خود کند نگاهی
حالی خجل بماند داند که نه چنان است
99
عطار مست عشقی از عشق چند لافی
گر طالبی فنا شو مطلوب بس عیان است
Zameen

