غزل شمارهٔ 19
Toggle stanza 1بعد جوی از نفس سگ گر قرب جان میبایدت
11
بعد جوی از نفس سگ گر قرب جان میبایدت
ترک کن این چاه و زندان گر جهان میبایدت
22
باز عرشی گر سر جبریل داری پر برآر
ورنه در گلخن نشین گر استخوان میبایدت
33
نفس را چون جعفر طیار برکن بال و پر
گر به بالا پر و بال مرغ جان میبایدت
44
در جهان قدس اگر داری سبک روحی طمع
بر جهان جسم دایم سر گران میبایدت
55
عمر در سود و زیان بردی به آخر بیخبر
می ندارد سود با تو پس زیان میبایدت
66
چند گردی در زمین بیپا و سر چون آسمان
از زمین بگسل اگر بر آسمان میبایدت
77
روز و شب مشغول کار و بار دنیا ماندهای
دین به سرباری دنیا رایگان میبایدت
88
هرچه گوئی چون ترازو زین زبان گر یک جو است
گنگ شو از ما سوی الله گر زبان میبایدت
99
جو کشی و نیم جو همچون ترازوی دو سر
از خری جو می مکش گر کهکشان میبایدت
1010
ای عجب نمرود نفس و وانگهی همچون خلیل
زحمت جبریل رفته از میان میبایدت
1111
در هوا استاده و از منجنیق انداخته
بر سر آتش به خلوت همچنان میبایدت
1212
چون تو از آذر مزاجی دوستی با زر چرا
پس چو ابراهیم آتش گلستان میبایدت
1313
ای خر مرده سگ نفست به گلخن در کشید
پس چو عیسی ، بر فلک دامنکشان میبایدت
1414
در جهان خوفناک ایمن نشینی ای فرید
امن تو از چیست چون خط امان میبایدت

