غزل شمارهٔ 181
Toggle stanza 1دل درد تو یادگار دارد
11
دل درد تو یادگار دارد
جان عشق تو غمگسار دارد
22
تا عشق تو در میان جان است
جان از دو جهان کنار دارد
33
تا خورد دلم شراب عشقت
سرگشتگی خمار دارد
44
مسکین دل من چو نزد تو نیست
در کوی تو خود چکار دارد
55
راز تو نهان چگونه دارم
کاشکم همه آشکار دارد
66
چندین غم بی نهایت از تو
عطار ز روزگار دارد

