غزل شمارهٔ 529
Toggle stanza 1ترسا بچهای کشید در کارم
11
ترسا بچهای کشید در کارم
بربست به زلف خویش زنارم
22
پس حلقهٔ زلف کرد در گوشم
یعنی که به بندگی ده اقرارم
33
در بندگیش نه هندوم بدخوی
هستم حبشی که داغ او دارم
44
پروانهٔ او شدم که هر ساعت
در جمع چو شمع میکشد زارم
55
شاید که کشد چو هست عیسی دم
کز معجزه زنده کرد صد بارم
66
او یوسف عالم است در خوبی
من دست و ترنج پیش او دارم
77
هرگز نایم ز بار او بیرون
کز عشق نهاد صاع در بارم
88
زان روز که درد عشق او خوردم
مانده است گرو به درد دستارم
99
دی ساکن کنج صومعه بودم
وامروز ز ساکنان خمارم
1010
چون دانم داد شرح حال خود
فیالجمله نه کافرم نه دین دارم
1111
کو در عالم کسی که برهاند
یکباره ز ناکسی عطارم

