غزل شمارهٔ 773
Poet: Attar
Toggle stanza 1هم تن مویم از آن میان که نداری
11
هم تن مویم از آن میان که نداری
تنگ دلم مانده زان دهان که نداری
22
ننگری از ناز در زمین که دمی نیست
سر ز تکبر بر آسمان که نداری
33
من چه بلایی است هر نفس که ندارم
تو چه نکویی است هر زمان که نداری
44
هرچه بباید ز نیکویی همه هستت
مثل بماند است در جهان که نداری
55
نام وفا میبری و هیچ وفایی
از تو نیاید بدان نشان که نداری
66
گفته بدی عاقبت وفای تو آرم
این ننیوشم از این زبان که نداری
77
یک شکرم ده که سود بنده در آن است
زانکه بسی افتد این زیان که نداری
88
گرچه شکر داری و قیاس ندارد
هست چو ندهی به کس چنان که نداری
99
گفته بدی خون تو به درد بریزم
تا برهی تو ز نیم جان که نداری
1010
تو نتوانی به خون من کمری بست
خاصه کمر بر چنان میان که نداری
1111
بر تن عطار کز غمت چو کمانی است
چند کشی آخر این کمان که نداری
Sources
Persian text source: Ganjoor

