غزل شمارهٔ 16
Toggle stanza 1تا درین زندان فانی زندگانی باشدت
11
تا درین زندان فانی زندگانی باشدت
کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت
22
این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان
این جهانت گر نباشد آن جهانی باشدت
33
کام و ناکام این زمان در کام خود درهم شکن
تا به کام خویش فردا کامرانی باشدت
44
روزکی چندی چو مردان صبر کن در رنج و غم
تا که بعداز رنج گنج شایگانی باشدت
55
روی خود را زعفرانی کن به بیداری شب
تا به روز حشر روی ارغوانی باشدت
66
گر به ترک عالم فانی بگویی مردوار
عالم باقی و ذوق جاودانی باشدت
77
صبحدم درهای دولتخانهها بگشادهاند
عرضه کن گر آن زمان راز نهانی باشدت
88
تا کی از بی حاصلی ای پیرمرد بچه طبع
در هوای نفس مستی و گرانی باشدت
99
از تن تو کی شود این نفس سگ سیرت برون
تا به صورت خانهٔ تن استخوانی باشدت
1010
گر توانی کشت این سگ را به شمشیر ادب
زان پس ار تو دولتی جویی نشانی باشدت
1111
گر بمیری در میان زندگی عطاروار
چون درآید مرگ عین زندگانی باشدت

