غزل شمارهٔ 283
Toggle stanza 1مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد
11
مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد
صد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد
22
گفتم که روی او را روزی سپند سوزم
زیرا که از چو من کس کاری دگر نیامد
33
چون نیک بنگرستم آن روی بود جمله
از روی او سپندی کس را به سر نیامد
44
جانان چو رخ نمودی هرجا که بود جانی
فانی شدند جمله وز کس خبر نیامد
55
آخر سپند باید بهر چنان جمالی
دردا که هیچ کس را این کار برنیامد
66
پیش تو محو گشتند اول قدم همه کس
هرگز دوم قدم را یک راهبر نیامد
77
چون گام اول از خود جمله شدند فانی
کس را به گام دیگر رنج گذر نیامد
88
ما سایه و تو خورشید آری شگفت نبود
خورشید سایهای را گر در نظر نیامد
99
که سر نهاد روزی بر پای درد عشقت
تا در رهت چو گویی بی پا و سر نیامد
1010
که گوشهٔ جگر خواند او از میان جانت
تا از میان جانش بوی جگر نیامد
1111
چندان که برگشادم بر دل در معانی
عطار را از آن در جز دردسر نیامد

