غزل شمارهٔ 488
Toggle stanza 1دوش دل را در بلایی یافتم
11
دوش دل را در بلایی یافتم
خانه چون ماتم سرایی یافتم
22
گفتم ای دل چیست حال آخر بگو
گفت بوی آشنایی یافتم
33
همچو گویی در خم چوگان عشق
خویش را نه سر نه پایی یافتم
44
خواستم تا دل نثار او کنم
زانکه جانم را سزایی یافتم
55
پیش از من جان بر او رفته بود
گرچه من بیجان بقایی یافتم
66
آن بقا از جان نبود از عشق بود
زانکه عشق جان فزایی یافتم
77
مردم چشم خودش خوانم از آنک
دایمش در دیده جایی یافتم
88
گرچه زلف او گره بسیار داشت
هر گره مشکلگشایی یافتم
99
با چنان مشکلگشایی حل نشد
آنچه من از دلربایی یافتم
1010
چون به خون خویشتن بستم سجل
هر سرشکی را گوایی یافتم
1111
چون سجل بندم به خون چون پیش ازین
از لب او خون بهایی یافتم
1212
عقل از زلفش ز بس کاندیشه کرد
حاصلش تاریکنایی یافتم
1313
با دهانش تا دوچاری خورد دل
دایمش در تنگنایی یافتم
1414
در هوای او دل عطار را
ذره کردم چون هبایی یافتم

