غزل شمارهٔ 539
Toggle stanza 1با این دل بی خبر چه سازم
11
با این دل بی خبر چه سازم
جان میسوزدم دگر چه سازم
22
از دست دل اوفتادهام خوار
چون خاک بدر بدر چه سازم
33
بس حیله که کردم و نیامد
یک حیلهٔ کارگر چه سازم
44
جانا نکنی به من نظر تو
کافتادهام از نظر چه سازم
55
کس جز تو خبر ندارد از من
پس میپرسی خبر چه سازم
66
گفتی که ز صبر توشهای ساز
چون عمر آمد به سر چه سازم
77
صبرم قدری غمت قضایی است
گر سازم ازین قدر چه سازم
88
گفتی به مگوی سر عشقم
در معرض این خطر چه سازم
99
گیرم که زبان نگاه دارم
با این رخ همچو زر چه سازم
1010
ور روی به اشک خون نپوشم
با سوختن جگر چه سازم
1111
گفتی که فرید چارهای ساز
نه چاره نه چارهگر چه سازم

