بخش 21 - اندر ضعف خویش گوید
Toggle stanza 1آن چنان در سخن ضعیف تنم
11
آن چنان در سخن ضعیف تنم
که یکی دم به شست بار زنم
22
نبود گرچه صاحب هنرم
گر برندی مرا ز خود خبرم
33
سایهٔ من گرم بگیرد پای
تا قیامت بداردم بر جای
44
سایه را این کمال از افزونیست
هیچ دانی که ذات او بر چیست
55
راه بر دَم زن درین منزل
آن چنان سخت شد ز سستی دل
66
که دم از دل ز بس که ره بیند
تا به لب چار جای بنشیند
77
مر مرا زین صفت طبیب بدید
جسم نبسود لیک ناله شنید
88
گفت این شخص ناپدید شدست
روح از او نیز هم بعید شدست
99
چکنم روی باز گشتن نیست
شخص را وقت دست شستن نیست
1010
ورنه از عمر دست شسته امی
همچو از نان ز جان گسسته امی
1111
همچو نیلوفرم به جان پیوست
آسمان رنگ و آفتابپرست
1212
فلک نحس را دراین تربت
نان ز ذلّست و آبش از کربت
1313
گرچه جان در بدن هراسان بود
در خراسان مرا خور آسان بود
1414
که به یک بیت اگر بخواستمی
غم دل را به جان بکاستمی
1515
هست در دور چرخ غمّازش
ای دریغا سنایی آوازش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

