Toggle stanza 1
ذم شنیدی ز مرغ عیسی‌رو
1

ذم شنیدی ز مرغ عیسی‌رو

مدحم اکنون ز آفتاب شنو

2

گرچه چون من سخنگزاری نیست

بهتر از شاه گوش داری نیست

3

ورچه زین به سخن گزارد شاه

چشم دارم که گوش دارد شاه

4

خود چه گویم که در سپید و سیاه

نیک دانم که نیک داند شاه

5

همچو شمس است شعر من تابان

لیک جرمش در آسمان پنهان

6

مثلّ مادح تو چون جانست

فعل پیدا و ذات پنهانست

7

نافه و نحل و پیله را مانم

که ز پیدا بهست پنهانم

8

مه که خورشید را برو بندند

چون جدا گشت ازو برو خندند

9

بر کهی کز مهان نهان باشد

گر بخندند جای آن باشد

10

باشد از دور خوش به گوش مجاز

از من آوازه وز دهل آواز

11

خاصه سست و ضعیفم و واله

چون دل نافه و تن ناقه

12

چون نباشد بر اوج گردون مه

پس عُطارد همیشه تنها به

13

همچو ابرم ز دست مشتی گل

آب در چشم و آتش اندر دل

14

آب و آتش ز دیده و دل من

غرقه دارد همیشه منزل من

15

باد در زیر امر و فرمانت

ملک هم گوشهٔ سلیمانت

16

عقل و فرهنگ و جود دین تو باد

نقش جاوید بر نگین تو باد

17

آفریننده باد یار ترا

کافرید او بزرگوار ترا

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور